مرضيه محمدزاده

1043

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

فرصت شيرازى ميرزا محمّد نصير حسينى شيرازى ملقّب به فرصت الدّوله و متخلّص به « فرصت » ، شاعر ، اديب و موسيقىدان معروف ايرانى در سال 1271 ه . ق . در شيراز متولد شد . وى از خانواده‌اى ادب پرور در شهر شيراز پا به عرصه‌ى وجود گذاشت . از كودكى علاقه‌ى خاصّى به تحصيل علوم و فنون مختلف داشت . در آغاز جوانى در صرف ، نحو ، منطق ، حكمت ، حساب ، هيأت ، هندسه و اسطرلاب سرآمد اقران بود . بنا به نوشته‌ى خود او در سى و دو سالگى به ديدار سيّد جمال الدّين اسد آبادى نايل شد و او را در بوشهر ملاقات كرد و ديدارهاى بعد موجب دوستى آن دو گرديد . پاره‌اى سخنان گرانبهاى سيّد جمال الدّين در يادداشت‌هاى او منقول است . هنگامى كه شعاع السّلطنه فرزند مظفر الدّين شاه از شيراز به تهران بازگشت فرصت را با خود به دربار آورد و معلم و نديم خود ساخت و چون در دربار تقرب يافت شاه او را لقب « فرصت الدّوله » داد . هنگام انقلاب مشروطيّت فرصت در تهران بود و در سازمان جديد وزارت معارف كه پس از مشروطيّت به وجود آمد او را به رياست معارف فارس گماشتند و وى در اين سمت به خوبى خدمت كرد . بار ديگر در هنگام تأسيس دادگسترى او را رئيس عدليه‌ى فارس كردند و سپس دوباره شغل رياست معارف و فوائد عامه و مدتى هر دو شغل فرهنگ و دادگسترى را به دو سپردند . فرصت سراسر منطقه‌ى فارس و بنادر را در مدتى دراز نقطه به نقطه پيمود و اوضاع جغرافيايى هر منطقه را به رشته‌ى تحرير درآورد . نام اين اثر خود را « آثار عجم » نهاده است . ديگر آثار او عبارتند از : « اشكال الميزان » در علم منطق ، « درياى كبير » مشتمل بر علوم مختلف زبان عربى و فارسى ، « بحور الالحان » در علم موسيقى و عروض ، « منشآت نثر » ، « رساله‌ى شطرنجيه » ، « مثنوى هجونامه » و از همه مهمتر « ديوان اشعار » او مشتمل بر قصايد ، غزليّات ، ترجيعات ، مسمطات ، رباعيّات ، مثنويات ، مراثى ، تواريخ و پيوستى از منشآت منشور اوست . فرصت بر اثر يك بيمارى داخلى مزمن در سن 68 سالگى ، سحرگاه روز دهم ماه صفر سال 1339 ه . ق . در خانه‌ى شخصى خود در شيراز وفات يافت و بنابر آرزوى ديرينه‌اش در كنار آرامگاه لسان الغيب حافظ به خاك سپرده شد « 1 » . - * - شاه شهيد مى چو ز جام بلا كشيد * رخت از مدينه ، جانب كرب و بلا كشيد در دشت نينوا ، ز وفا چون نهاد پاى * دست اميد از همه‌ى ماسوا كشيد ز اصحاب او هر آن كه وفا را به سر نبرد * بيعت شكست و پاى ز كوى وفا كشيد و آن كو ، وفا نمود به فرزند مرتضى * صهباى وصل دوست ز جام رضا كشيد كردند جمله سينه‌ى بىكينه را سپر * در قتلشان زمانه چه تيغ جفا كشيد عبّاس را ز پيكر صد پاره شد جدا * دستى كه در ركاب برادر لوا كشيد اكبر شهيد گشت چو در دشت نينوا * ليلاى بينوا ، چو نى از دل نوا كشيد

--> ( 1 ) - فرهنگ معين .